از جور تو اندیشم جور آید در پی

خرید بک لینک
از جور تو اندیشم جور آید در پیشم بینم که چنان تلخی از رای تو می آید شمس الحق تبریزی اندیشه چو باد خوش جان تازه کند زیرا صحرای تو می آید 621 در تابش خورشیدش رقصم به چه می باید تا ذره چو رقص آید از منش به یاد آید شد حامله هر ذره از تابش روی او هر ذره از آن لذت صد ذره همی زاید در هاون تن بنگر کز عشق سبک روحی تا ذره شود خود را می کوبد و می ساید گر گوهر و مرجانی جز خرد مشو این جا زیرا که در این حضرت جز ذره نمی شاید در گوهر جان بنگر اندر صدف این تن کز دست گران جانی انگشت همی خاید چون جان بپرد از تو این گوهر زندانی چون ذره به اصلش شد خوانیش ولی ناید ور سخت شود بندش در خون بزند نقبی عمری برود در خون موییش نیالاید جز تا به چه بابل او را نبود منزل تا جان نشود جادو جایی بنیاساید تبریز ز برج تو گر تابد شمس الدین هم ابر شود چون مه هم ماه درافزاید 622 جان پیش تو هر ساعت می ریزد و می روید از بهر یکی جان کس چون با تو سخن گوید هر جا که نهی پایی از خاک بروید سر وز بهر یکی سر کس دست از تو کجا شوید روزی که بپرد جان از لذت بوی تو جان داند و جان داند کز دوست چه می بوید یک دم که خمار تو از مغز شود کمتر صد نوحه برآرد سر هر موی همی موید من خانه تهی کردم کز رخت تو پر دارم می کاهم تا عشقت افزاید و افزوید جانم ز پی عشق شمس الحق تبریزی بی پای چو کشتی ها در بحر همی پوید 623 عاشق شده ای ای دل سودات مبارک باد از جا و مکان رستی آن جات مبارک باد از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد ای پیش رو مردی امروز تو برخوردی ای زاهد فردایی فردات مبارک باد کفرت همگی دین شد تلخت همه شیرین شد حلوا شده کلی حلوات مبارک باد در خانقه سینه غوغاست فقیران را ای سینه بی کینه غوغات مبارک باد این دیده دل دیده اشکی بد و دریا شد دریاش همی گوید دریات مبارک باد ای عاشق پنهانی آن یار قرینت باد ای طالب بالایی بالات مبارک باد ای جان پسندیده جوییده و کوشیده پرهات بروییده پرهات مبارک باد خامش کن و پنهان کن بازار نکو کردی کالای عجب بردی کالات مبارک باد 624 هر ذره که بر بالا می نوشد و پا کوبد خورشید ازل بیند وز عشق خدا کوبد آن را که بخنداند خوش دست برافشاند وان را که بترساند دندان به دعا کوبد مستست از آن باده با قامت خم داده این چرخ بر این بالا ناقوس صلا کوبد این عشق که مست آمد در باغ الست آمد کانگور وجودم را در جهد و عنا کوبد گر عشق نی مستستی یا باده پرستستی در باغ چرا آید انگور چرا کوبد تو پای همی کوبی و انگور نمی بینی کاین صوفی جان تو در معصره ها کوبد گویی همه رنج و غم بر من نهد آن همدم چون باغ تو را باشد انگور که را کوبد همخرقه ایوبی زان پای همی کوبی هر کو شنود ارکض او پای وفا کوبد از زمزمه یوسف یعقوب به رقص آمد وان یوسف شیرین لب پا کوبد پا کوبد ای طایفه پا کوبید چون حاضر آن جویید باشد که سعادت پا در پای شما کوبد
دنیای ریلکس من...

ما را در سایت دنیای ریلکس من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: mehosh بازدید: 164 تاريخ: يکشنبه 5 خرداد 1392 ساعت: 15:40

صفحه بندی